تبلیغات
اشکِ مَشک (کشکول ولایت نامه) - مطالب کتاب
 
اشکِ مَشک (کشکول ولایت نامه)
یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لَه
یکشنبه 9 مهر 1396 :: نویسنده : شاهین حق پرست
تجربه تاریخی ایران در زمینه مداخلات بیگانه و تحولات مربوط به قدرت مرکزی در داخل کشور تأثیر عمیقی را بر شخصیت ملی گذاشته ؛......، گرچه انزجار و تمایل به ابراز هویت ایرانی همیشه مانند آتشی زیر خاکستر نهفته است.
ایرانیها که از ابراز عقیده ی سیاسی فردی ،محروم مانده و در نتیجه پوچی ثروت و غربگرایی به نومیدی کشانده شده اند ،با بروز یک اقدام نظامی خارجی.....بار دیگر خواهند توانست خودی نشان دهند.
ملی گرایی می تواند به آسانی تبدیل به ضدیت با بیگانگان گردد بخصوص اگر آمریکا نتواند از ایران در قدرت نمایی آن با یکی از کشورهای عربی حمایت کند.
برشی از کتاب از ظهور تا سقوط جلد اول مجموعه اسناد لانه ی جاسوسی ص ۲




نوع مطلب : استکبار ستیزی، اُمّت اسلامی، تاریخ، کتاب، 
برچسب ها : کتاب از ظهور تا سقوط جلد اول مجموعه اسناد لانه ی جاسوسی،


چهارشنبه 11 مرداد 1396 :: نویسنده : شاهین حق پرست
صحبت از آداب میهمان و میهمان داری بود. هرکس مطلبی را یادآور می شد.

امام رضا (علیه السلام)

داستانی را از اجدادش نقل کرد. فرمود:
روزی فردی

امام علی (علیه السلام)

را به مهمانی دعوت کرد. امام علی (علیه السلام) مشروط پذیرفت. ایشان فرمود: «به سه شرط می آیم. اگر قول می دهی که رعایت کنی، دعوتت رامی پذیرم.» مرد گفت: (آن سه شرط چیست؟) فرمود:
{شرط اول اینکه چیزی از بیرون منزل برای من تهیه‌ نکنی. دوم از آنچه در منزل هست، چیزی را از من دریغ نکنی، و سوم اینکه زن و بچه ات را به رنج و سختی نیندازی.}
مرد که علاقه مند بود میزبان امام شود، گفت: (یا

امیرالمؤمنین

! قول می دهم این سه شرط را رعایت کنم.) امام نیز دعوت او را پذیرفت و به منزل ایشان رفت.
عیون أخبارالرضا ،ج۱،ص۲۲۵،ح۱۶.


بریده ای از کتاب «امام رضا (علیه السلام) و زندگی» تألیف مهدی غلامعلی

کتاب امام رضا علیه السلام و زندگی




نوع مطلب : امام علی (علیه السلام)، امام رضا (علیه السلام)، اخلاق، فرهنگ، کتاب، 
برچسب ها : آداب میزبانی، کتاب امام رضا (علیه السلام) و زندگی، مهدی غلامعلی، آداب میهمان و میهمان داری،


سه شنبه 10 مرداد 1396 :: نویسنده : شاهین حق پرست
رفتار دکتر با مادرشان فوق العاده بود. معمولاً سر کلاس به تلفن همراهشان جواب نمی داد؛ فقط اگر مادرشان تماس می گرفت جواب می داد و خیلی راحت با او ترکی صحبت می کرد. تقریبا دو سال مادرشان مریض بود. وقتی قرار بود ایشان را به بیمارستان ببرد، دیگر جایی برای کار دیگری باقی نمی ماند. یک روز قرار بود همراه دکتر و چند نفر دیگر با فرد مهمی ملاقات کنیم که کار مادرشان پیش آمد. قبل از موعد ملاقات تماس گرفت و عذرخواهی کرد.
(شاگرد شهید) ص34

بریده ای از کتاب شهید علم (شهید دانشمند دکتر مجید شهریاری در آئینه خاطرات)
کتاب شهید علم





نوع مطلب : دفاع مقدس و شهادت، اخلاق، علم، کتاب، 
برچسب ها : کتاب شهید علم، شهید دانشمند دکتر مجید شهریاری، احترام به مادر،


مدت‌ها شاگردش بودم. از نسل امام حسن مجتبی (علیه السلام ) بود و به حسنی شهره بود. عبدالعظیم به ری وارد، و در خانه ی یکی از شیعیان ساکن شده بود. صاحب خانه اش می گفت:
وی پیوسته عبادت می کرد.روزها روزه، و شب ها به عبادت شبانگاهی اش مشغول بود. قبری نزدیک خانه ی ما بود که عبدالعظیم بسیار به زیارت آن قبر می رفت و می گفت که این، قبر یکی از فرزندان امام کاظم (علیه السلام ) است.
عبدالعظیم با امام هشتم نیز رفت و آمد می کرد. امام هشتم نیز به خوبی از جایگاه او در میان شیعه آگاه بود و برخی از پیغام‌ها را از طریق او می رساند. یک بار که او نزد امام رضا (علیه السلام )رفته بود، امام به او گفته بود :
ای عبدالعظیم! سلام مرا به دوستانم برسان و به آنان بگو که شیطان را در خود راه ندهند، و ایشان را به راست گویی و امانت داری سفارش کن. به آنان سفارش کن که خاموشی گزینند و بحث و جدل های بیهوده را رها کنند‌، به یکدیگر روی آورند و به دیدن هم بروند؛ زیرا این امر، باعث نزدیک شدن به من می شود، خود را سرگرم نزاع با یکدیگر نکنند؛ زیرا من به جان خودم سوگند یاد کرده ام که هرکس دوستی از دوستان مرا خشمگین کند، از خدا بخواهم که در دنیا، سخت ترین عذاب را به او بچشاند و در آخرت، از زیانکاران باشد.
به آنان بگو که خداوند، نیکوکارتان را آمرزیده و از بدکارتان گذشته است ؛ مگر کسی که به او شرک ورزد یا دوستی از دوستان مرا آزار دهد و یا قصد بدی به او داشته باشد ؛ زیرا در این صورت، خداوند او را نمی بخشد تا زمانی که از این کارها یا از این بداندیشی دست بردارد و اگر دست برنداشت، روح ایمان از دلش می رود و از

ولایت

و دوستی من خارج می شود و نصیبی از ولایت ما ندارد. پناه می برم به خدا از این امر.
رجال نجاشی ص ۲۴۷ش ۶۵۳؛ الاختصاص ص ۲۴۷.

بریده ای از کتاب «امام رضا (علیه السلام) و زندگی» تألیف مهدی غلامعلی
کتاب امام رضا علیه السلام و زندگی




نوع مطلب : امام رضا (علیه السلام)، اخلاق، کتاب، 
برچسب ها : کتاب امام رضا (علیه السلام) و زندگی، مهدی غلامعلی، عبدالعظیم حسنی،


جمعه 30 تیر 1396 :: نویسنده : شاهین حق پرست
اگر سه دانشجو داشت که دو تایشان فکلی بودند و یکی ریش داشت، جلوی پای هر سه بلند می شد. برایش فرقی نمی کرد که فکلی است یا چادری. هر کس به دفترش می آمد، جلوی پایش بلند می شد. جواب سوالات و مشکلات همه را می داد. اگر به این می گفت دخترم؛ به آن هم می گفت دخترم. اذان که می گفتند، نمی گفت بروید نماز؛ همان جا آستین هایش را بالا می زد. همین بچه فکلی را سال بعد در نمازخانه دیدم. نماز اول وقت و قرآن بعد از نمازش به راه بود.
(همسر شهید) ص ۳۰


رفتار دکتر به گونه ای بود که آدم را به مسایلی راغب می کرد. خیلی از دختران دانشجو که هنگام ورود به دانشگاه با مانتو بودند، بعد از یکی دو سال که با ایشان یا دکتر عباسی آشنا می شدند، داوطلبانه چادری شدند.
(شاگرد شهید) ص ۳۳


بریده ای از کتاب شهید علم (شهید دانشمند دکتر مجید شهریاری در آئینه خاطرات)
کتاب شهید علم




نوع مطلب : دفاع مقدس و شهادت، اخلاق، علم، کتاب، 
برچسب ها : کتاب شهید علم، رفتار کلاسی، شهید دانشمند دکتر مجید شهریاری، نماز، حجاب،


یکشنبه 11 تیر 1396 :: نویسنده : شاهین حق پرست
لولئی (دلقکی) با پسر خود ماجرا می کرد که:
تو هیچ کاری نمی کنی و عمر در بطالت به سر می بری چند با تو گویم که معلق زدن بیاموز و سنگ ز چنبر جهانیدن (سنگ از حلقه عبور دادن) و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی!
اگر از من نشنوی به خدای تورا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در خواری و سختی و بی چیزی بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

کلیات عبید زاکانی ص ۲۱۹




نوع مطلب : فرهنگ، علم، کتاب، شعر و ادب، 
برچسب ها : کلیات عبید زاکانی، ارزش علم،


پنجشنبه 14 مرداد 1395 :: نویسنده : شاهین حق پرست
یک تغییر بزرگ در زندگی انسان پیدا شد. کشف کشاورزی و بدست آوردن غذا از زمین تغییر عظیمی بوجود آورد. برای انسان خیلی آسان تر بود که به بوسیله ی کشاورزی غذای خود را از زمین بدست آورد تا اینکه تمام وقت با اضطراب و نگرانی به دنبال شکار حیوانات باشد.     ................................
کشاورزی تغییرات دیگری را هم با خود همراه آورد. خوراکی که به وسیله ی کشاورزی از زمین بدست می آمد بیش از آن بود که یکباره خورده و مصرف شود این مازاد محصول یا محصول اضافی درجایی جمع و انبار می شد. کارهای مختلفی بوجود و طبقات مختلف مردم کارهای مختلفی را که در مزرعه ها و جاهای دیگر پیدا شده بود انجام می دادند. بعضی ها هم کار سازمان دادن و سرپرستی کردن کارها را بر عهده دار شدند.
سازمان دهندگان و سرپرستان تدریجاً قدرت بیشتری یافتند و همانها بودند که بعدها به تدریج به پاتریک ها و حکمرانان و پادشاهان و اشراف مبدل گشتند. آنها که قدرت و نفوذی زیادتر از دیگران بدست آورده بودند مقدار زیادی از محصولات اضافی کشاورزی را متصرف شدند و برای خودشان نگه داشتند. به این ترتیب از دیگران ثروتمندتر شدند در حالی که آنهایی که در مزارع کار می کردند فقط آنقدر از آن سهم می بردند که بتوانند زنده بمانند.
بعدها زمانی فرا رسید که این سازمان دهندگان و سرپرستان که کار دیگری انجام نمی دادند فوق العاده تنبل و بیکار شدند و حتی دیگر لیاقت انجام همان کار سازمان دادن و سرپرستی کردن را هم نداشتند. آنها هیج کاری نمی کردند جز اینکه می کوشیدند و مراقب بودند که از محصول کار کشاورزان و کارگرانی که خوراکی ها و محصولات را تولید می کردند قسمت عمده را برای خودشان بگیرند. آنها کم کم فکر کردند که اصولاً حق طبیعی آنهاست که به این شکل از محصول کار دیگران زندگی کنند، بدون اینکه خودشان هیج کاری انجام دهند.    .........................
در طول تاریخ هرچند گاه یکبار روشهای تازه و سریعتری برای تولید غذا و سایر چیزها کشف شده است. لابد فکر می کنی که وقتی روش های بهتری برای تولید به کار رود محصولات بیشتری فراهم می شود و در دنیا ثروت بیشتری به وجود خواهد آمد و هرکس بهره و نصیب بیشتری خواهد داشت. اگر چنین فکر بکنی تا اندازه ای حق داری اما از جهتی هم اشتباه می کنی.
راست است که روشهای بهتر تولید، ثروت دنیا را زیادتر ساخته است اما آیا چه قسمتی از دنیا را ؟ خوب پیداست که در کشوری مثل کشور ما هنوز فقر و تیره روزی عظیمی وجود دارد اما حتی در کشور غنی و ثروتمندی مثل انگلستان نیز وضع چنین است.
چرا؟ آیا ثروت و دارایی به کجا می رود؟
واقعاً چیز عجیبی است. با وجود اینکه دائماً ثروت بیشتری تولید شده است فقیران همچنان فقیر باقی مانده اند. در بعضی کشورها وضع فقیران کمی بهتر شده و پیشرفت کرده است اما در مقایسه با میزان ثروت تازه ای که در دنیا فراهم می شود این پیشرفت آنها بسیار ناچیز است. به آسانی می توان دید که قسمت عمده ی ثروت و دارایی به کجا می رود. ثروت به دست کسانی می رود که معمولاً سازمان دهنده و کارفرما هستند. و می توانی ببینی که از هر محصولی بدست می آید سهم عمده و اصلی را برای خودشان برمی دارند!
عجیب تر آنکه در اجتماع طبقه ای به وجود آمده است که عقیده دارند خودشان نباید هیچ کاری انجام دهند و در عین حال باید از محصول کار دیگران سهم بیشتری را برداشت کنند! این طبقه خود را خیلی محترم می شمارد و بعضی اشخاص ابله هستند که تصور می کنند کار کردن برای زندگی یک نوع عمل ناپسند و مخالف شئون و احترام آنهاست!
چنین است وضع آشفته ی دنیای ما ....
آیا تعجب آور نیست که دهقانان مزرعه ها و کارگران کارخانه ها فقیر هستند در حالی که آنها خوراک و ثروت دنیا را فراهم می سازند؟..................................
دویست سال پیش یک فرانسوی مشهور به نام «ولتر» درباره ی سیاست مداران و نظایر ایشان گفت: «آنها در سیاست های عالی خود توانسته اند هنری کشف کنند که با آن کسانی را که با زراعت زمین وسیله ی زندگی دیگران را فراهم میکنند از گرسنگی نابود سازند.»

برشی از کتاب نگاهی به تاریخ جهان نوشته ی جواهر لعل نهرو




نوع مطلب : مقام معظم رهبری، فرهنگ، کشاورزی، اقتصاد، تاریخ، کتاب، 
برچسب ها : کتاب نگاهی به تاریخ جهان، جواهر لعل نهرو، برش کتاب، توصیه کتابخوانی رهبر انقلاب،


شنبه 28 آذر 1394 :: نویسنده : شاهین حق پرست
مشکل همه ی اینها هم عین هم یا از یک جنس نیست.
هر کدام ظهور یا حضور آقا را به نوعی مانع یا مغایر با اهداف و مقاصد و منافع خود می شمرند.
می گویم:
- چگونه چنین گمان و تصّوری دارند!؟ بر چه اساسی!؟ اگر برکات وجودی آقا را بفهمند، از لحاظ مادی هم حضور وظهور را مطلوب و مغتنم می شمارند.
می گوید:
- اولاً رسیدن به این پایه از درک و شعور، آسان نیست. ثانیاً همه ی ماجرا هم محدود و منحصر به نخواستن نیست.
می پرسم:
- نتوانستن؟
جواب می دهد:
- بله. ولی نه با تعریف متعارف.
- یعنی؟
- پرنده ای که بال پرواز ندارد یا به پای خودش یا همّتش، بند و زنجیر دارد، از انهدام قفس، استقبال نمی کند. چرا که ناتوانی اش به چشم می آید و درماندگی اش آشکار می شود.
تا وقتی که میله های قفس هست، هر کس می تواند ادّعا کند که اهل پرواز های بلند است. تا وقتی میله های قفس هست، بندهای مرئی و نامرئی، خواسته و نخواسته و دانسته و ندانسته ی آدم ها، مغفول یا مکتوم یا مستتر می ماند؛ حتی برای خودشان.
*******
- مشکل ما، مشکل مشترک همه ی این ما که دیدی، اینه که: حضرت رو برای خودمون می خواهیم، نه خودمون رو برای حضرت. امام رو خرج خودمون می کنیم، نه خودمون رو خرج امام. به جای اینکه از خودمون برای امام مایه بگذاریم، پیوسته از حضرت مایه می گذاریم برای پیش برد کار خودمون. هرجا کم بیاریم، از امام هزینه می کنیم. انگار که نعوذ بالله شأن امام، ماله کشیدن بر خرابکاری های ماست.
اصلاً جایگاه فرمانده و سرباز، در ذهن و دلمون عوض شده. فکر می کنیم امام موظّفه از ما اطاعت کنه و ما رو به خواسته هامون برسونه ولی خودمون رو موظّف به اطاعت از امام نمی بینیم.
جالب اینجاست که همین حرف رو به هرکس بگی، اوّل جا می خوره و موضع می گیره و انکار می کنه، امّا پس از یک تأمّل کوتاه، متوجّه می شه و می پذیره که این حرف چقدر درسته. چقدر مبتنی بر واقعیته. .البتّه در عین حال، چقدر هم تلخه. خدا وکیلی غیر از اینه!؟ غیر از اینه که ما خودمون رو ملزم به تبعیّت از امام نمی بینیم امّا متوقّعیم که امام، خودش رو نسبت به برآوردن حاجات ما ملزم ببینه!؟
آنچه عمق فاجعه رو بیشتر می کنه، اینه که امام به دلیل کرامت ذاتی اش این معادله ی غریب رو پذیرفته و گلایه ای هم نمی کنه و این ماییم که احساس طلبکاری داریم و از دیر یا زود شدن یا - به هرحکمت و مصلحتی - برآورده نشدن خواسته هامون، شکوه و گلایه و اعتراض می کنیم.
و تازه همه ی این قضایا با همه ی تلخی و گزندگی شون در مقایسه با اصل مصیبت یا مصیبت اصلی، کوچک و حقیر و ناچیزند.
درد و مصیبت اصلی اینه که ما اساساً  طالب امام نیستیم؛ طالب حلّ مشکلاتمون توسط امام هستیم. برای امام شأنی در حدّ وسیله یا کارپرداز قائلیم.
این کجا و شناخت شخصیّت امام کجا!؟ این کجا درک مقام و عظمت امام کجا؟ این کجا و عشق صادقانه به امام کجا!؟

دو بخش جالب از کتاب «کمی دیرتر» جدید ترین اثر سیدمهدی شجاعی، نوشته ای رمان مانند که با نگاهی انتقادی به وضعیت انتظار منتظران و غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مینگرد.




نوع مطلب : امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)، فرهنگ، کتاب، 
برچسب ها : کتاب «کمی دیرتر»، سیدمهدی شجاعی، وضعیت انتظار منتظران و غیبت امام زمان (عج)، نگاهی انتقادی،


سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : شاهین حق پرست

بوسه بر قبر پیمبر ممنوع!

بوسه بر پنجۀ شیطان مشروع!

               چهره منحوسان آل سعود!

               ننگ بر زشتی قاموس شما

دین‌فروشان هم‌آواز جهود

زود باشد که بگیرد ناگاه

              شعله در خرمن سالوس شما

 

گوشتان هست اگر گوش کنید:

بغض شب می‌ترکد

در سحرگاه قیام

                        آل اسلام به پا می‌خیزد

و فرو می‌میرد

                        آخرین پت پت فانوس شما!


شعری 30ساله از کتاب «هم صدا با حلق اسماعیل» سروده ی مرحوم سید حسن حسینی




نوع مطلب : اُمّت اسلامی، کتاب، شعر و ادب، 
برچسب ها : آل اسلام به پا می‌خیزد، چهره منحوسان آل سعود!، کتاب «هم صدا با حلق اسماعیل»، مرحوم سید حسن حسینی،


یکشنبه 5 مهر 1394 :: نویسنده : شاهین حق پرست
هشام بن عبد الملك با آنكه مقام ولایت عهدی داشت و آن روزگار- یعنی دهه ی اول قرن دوم هجری- از اوقاتی بود كه حكومت اموی به اوج قدرت خود رسیده بود، هرچه خواست بعد از طواف كعبه خود را به «حجرالاسود» برساند و با دست خود آن را لمس كند میسر نشد. مردم همه یك نوع جامه ی ساده كه جامه ی احرام بود پوشیده بودند، یك نوع سخن كه ذكر خدا بود به زبان داشتند، یك نوع عمل می كردند، چنان در احساسات پاك خود غرق بودند كه نمی توانستند درباره ی شخصیت دنیایی هشام و مقام اجتماعی او بیندیشند. افراد و اشخاصی كه او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ كنند، در مقابل ابّهت و عظمت معنوی عمل حج ناچیز به نظر می رسیدند.

هشام هرچه كرد خود را به «حجرالاسود» برساند و طبق آداب حج آن را لمس كند، به علت كثرت و ازدحام مردم میسر نشد. ناچار برگشت و در جای بلندی برایش كرسی گذاشتند. او از بالای آن كرسی به تماشای جمعیت پرداخت. شامیانی كه همراهش آمده بودند دورش را گرفتند. آنها نیز به تماشای منظره ی پرازدحام جمعیت پرداختند.

در این میان مردی ظاهر شد در سیمای پرهیزكاران. او نیز مانند همه یك جامه ی
مجموعه آثار شهید مطهری . ج18، ص: 269
ساده بیشتر به تن نداشت. آثار عبادت و بندگی خدا بر چهره اش نمودار بود. اول رفت و به دور كعبه طواف كرد. بعد با قیافه ای آرام و قدمهایی مطمئن به طرف حجرالاسود آمد. جمعیت با همه ی ازدحامی كه بود، همینكه او را دیدند فوراً كوچه دادند و او خود را به حجرالاسود نزدیك ساخت. شامیان كه این منظره را دیدند، و قبلا دیده بودند كه مقام ولایت عهد با آن اهمیت و طمطراق موفق نشده بود كه خود را به حجرالاسود نزدیك كند، چشمهاشان خیره شد و غرق در تعجب گشتند. یكی از آنها از خود هشام پرسید: «این شخص كیست؟ » هشام با آنكه كاملا می شناخت كه این شخص علی بن الحسین زین العابدین است، خود را به ناشناسی زد و گفت:

«نمی شناسم. » .

در این هنگام چه كسی بود- از ترس هشام كه از شمشیرش خون می چكید- جرأت به خود داده او را معرفی كند؟ ! ولی در همین وقت همام بن غالب، معروف به «فرزدق» ، شاعر زبردست و توانای عرب، با آنكه به واسطه ی كار و شغل و هنر مخصوصش بیش از هركس دیگر می بایست حرمت و حشمت هشام را حفظ كند، چنان وجدانش تحریك شد و احساساتش به جوش آمد كه فورا گفت: «لكن من او را می شناسم» و به معرفی ساده قناعت نكرد، بر روی بلندی ایستاده قصیده ای غرّا - كه از شاهكارهای ادبیات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هیجان كه روح شاعر مثل دریا موج بزند می تواند چنان سخنی ابداع شود- بالبدیهه سرود و انشاء كرد. در ضمن اشعارش چنین گفت:

«این شخص كسی است كه تمام سنگریزه های سرزمین بطحا او را می شناسند، این كعبه او را می شناسد، زمین حرم و زمین خارج حرم او را می شناسند. » .

«این، فرزند بهترین بندگان خداست. این است آن پرهیزكار پاك پاكیزه ی مشهور. » .

«اینكه تو می گویی او را نمی شناسم، زیانی به او نمی رساند. اگر تو یك نفر فرضا نشناسی، عرب و عجم او را می شناسند. » . . . [1] هشام از شنیدن این قصیده و این منطق و این بیان، از خشم و غضب آتش گرفت و دستور داد مستمری فرزدق را از بیت المال قطع كردند و خودش را در «عسفان» بین مكه و مدینه زندانی كردند. ولی فرزدق هیچ اهمیتی به این حوادث- كه در نتیجه ی
مجموعه آثار شهید مطهری . ج18، ص: 270
شجاعت در اظهار عقیده برایش پیش آمده بود- نداد، نه به قطع حقوق و مستمری اهمیت داد و نه به زندانی شدن؛ و در همان زندان نیز با انشاء اشعار آبدار از هجو و انتقاد هشام خودداری نمی كرد.

علی بن الحسین علیه السلام مبلغی پول برای فرزدق- كه راه درآمدش بسته شده بود- به زندان فرستاد. فرزدق از قبول آن امتناع كرد و گفت: «من آن قصیده را فقط در راه عقیده و ایمان و برای خدا انشاء كردم و میل ندارم در مقابل آن پولی دریافت دارم. » بار دوم علی بن الحسین آن پول را برای فرزدق فرستاد و پیغام داد به او كه:

«خداوند خودش از نیت و قصد تو آگاه است و تو را مطابق همان نیت و قصدت پاداش نیك خواهد داد. تو اگر این كمك را بپذیری به اجر و پاداش تو در نزد خدا زیان نمی رساند» و فرزدق را قسم داد كه حتما آن كمك را بپذیرد. فرزدق هم پذیرفت [2]
[1]
. هذا الذی تعرف البطحاء وطأته
والبیت یعرفه و الحلّ والحرم
هذا ابن خیر عباد اللّه كلهم
هذا التقی النقی الطاهر العلم
و لیس قولك من هذا بضائره
العرب تعرف من انكرت والعجم
[2] . بحار ، ج /11ص 36.

داستانی از جلد اول کتاب داستان راستان نوشته ی شهید مطهری
مقایسه ای کنید با فاجعه ی اخیر منا




نوع مطلب : اُمّت اسلامی، شهید مطهری، کتاب، تاریخ، 
برچسب ها : هشام و فرزدق، جلد اول کتاب داستان راستان، شهید مطهری، فاجعه ی اخیر منا،




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
بیاد اشکِ آن مشکی که رمق از سقای تشنه گرفت و حسرت به قلب اهل حرم گذاشت و آتش عطش را شعله ور کرد آتش عطشی که جز با قیام قائم (عجل الله تعالی فرجه) فرو نمی نشیند.
اشک و مشک هر دو منشأ از آب دارند و آب یعنی زندگی و حقیقت آب و زندگی ولایت است.
خدا را شاکرم که رشته ام بر مبنای آب است و دعا می کنم به وسیله ی آب بسیاری از زمین ها و قلب های لم یزرع را زنده نمایم.


مدیر وبلاگ : شاهین حق پرست
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
آیه قرآن طراحی سایت ارزان
شمارنده